ترانه دویدیم و دویدیم/ابوالقاسم کریمی

دویدیم و دویدیم به جایی نرسیدیم

ما نوک پرگار بودیم به دور خود چرخیدیم

_

تلخی طعم زندان خنده رو از ما گرفت

پشت نقاب خنده,با غصه ها جنگیدیم

_

کلید شادی هامون تو قفل غم شکسته

دری برای رفتن از این کویر ندیدیم

_

مثل یه برگ جوون که افتاده رو زمین

زیر پای روزگار تو سختی ها قلتیدیم

_

«دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار»

دیدیم که روی دیوار نوشته ما تبعیدیم

_

شاعر: ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷

گرد آوری بهترین اشعار و ابیاتی که خوانده ام/بخش سوم/صائب تبریزی۲

۳۱
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
۳۲
هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
۳۳
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
۳۴
حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
۳۵
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
۳۶
از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
۳۷
کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
۳۸
در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
۳۹
از ما سراغ منزل آسودگی مجو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
۴۰
هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
۴۱
بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
۴۲
داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
هر ناز پروری که به غربت فتاده است
۴۳
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
۴۴
نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
۴۵
امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
۴۶
نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
۴۷
تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
کارم همیشه در گره از استخاره هاست
۴۸
بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
۴۹
ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
۵۰
دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
۵۱
غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
بیداریم به خواب پریشان برابرست
۵۲
سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
۵۳
نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
۵۴
دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
۵۵
گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست
۵۶
چون طفل نوسوار به میدان اختیار
دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
۵۷
چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
۵۸
ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
۵۹
مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
۶۰
ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
۶۱
جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
۶۲
هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
۶۳
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
.
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

گرد آوری بهترین اشعار و ابیاتی که خوانده ام/بخش سوم/صائب تبریزی1

1
می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
2
از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
3
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
4
پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
5
دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
6
ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
7
درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
8
چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
9
از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
10
چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
11
پای به خواب رفته ی کوه تحملم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
12
فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
13
مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
14
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
15
می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
16
ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
17
به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را
18
دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
19
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
20
غم مردن نبود جان غم اندوخته را
نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
21
می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
22
شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
23
میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
24
اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
25
گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
26
ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
27
من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
28
معیار دوستان دغل، روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
29
از مردم دنیا طمع هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
30
از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
در بساط من، همین خواب گران غفلت است
.
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

شعر بلای غم/ابوالقاسم کریمی

بلای غم به جان کشور افتاد

بنای شادی از ریشه بر افتاد

هوای سرد و خشک فصل پاییز

به دوش مردم روشنگر افتاد

……………………………….

ابوالقاسم کریمی فرزندزمین